محمدرضا

خرید بک لینک
زمانی که دانشگاه امتحان دادم ، اون مهندسی برق روزانه شهر خودمون قبول شد. همسن بودیم. حتی مطمئنم توی یه ماه به دنیا اومده بودیم فقط نمیدونم اون چندم به دنیا اومده بود. توی دانشگاه زیاد میدیدمش و همیشه این من بودم که جلو میرفتم و سلام میکردم. خیلی خجالتی بود. اما بسیار موقر و خوشتیپ بود. همون زمان دانشجویی اسمش برای مکه درومد. از مکه برای ما هم سوغاتی آورد ، یه روتختی. باباش پسرخاله مادرم بود. خانواده سنتی و اصیلی بودن. دروغ چرا، ازش خیلی خوشم میومد. عیدهای نوروز که پدر و مادرش میومدن خونمون واسه عید دیدنی، بهترین خودمو نشون میدادم .مادرمم از پسر خیلی خوشش میومد و خیلی تحویلش میگرفت. گاهی فکر میکنم تابلو بازیهای مادرم بود که باعث شد مادر پسره به من رو نده یا شایدم از سیاست مادرش بود که نشون نمیداد دوست داره من عروسش بشم یا نه. محمدرضا بلافاصله بعد از لیسانس، دانشگاه علم و صنعت تهران فوق لیسانس قبول شد وقتی رفت تهران و برگشت خیلی عوض شده بود. منکه نمیدیدمش اما خانوادم وقتی میرفتن عیددیدنی یا پرسه یا ... میدیدنش ، میومدن تعریف میکردن، خیلی اجتماعی تر شده بود و مثل قبلنا خجالتی نبود. توی شهر خودمون در شرکت برق کار گرفت و مشغول شد.

من خیلی رویا پردازی میکردم، حتی گاهی نذر میکردم که منو برای پسرشون خاستگاری کنند، اما هیچوقت اینطوری نشد. تا اینکه من نامزد کردم و خبر به گوششون رسید. انگار تازه منو میدیدن، اول که به مادرم گله کردن چه بیخبر بعدم هربار مادرمو میدیدن از من و نامزدم میپرسیدن. واسه عروسیمم محمدرضا اومد. حالا بعد سه سال خودش داره داماد میشه. نمیدونم عروسش کیه و چکاره است و حتی چطوری باهاش آشنا شده، اما دلم میخواست عروسش من بودم. مطمئنم هرکی که هست خوشبخت ترینه. توی این اوضاع بد جامعه، بدست آوردن یه پسر خوشتیپ و پولدار و تحصیلکرده و نجیب شانس میخواد...شانس

به عروسش حسادت میکنم. خیلی دلم میخواد بدونم چطوریه. برای ما هم کارت عروسی دادند اما من نمیرم.

گرگ و میش...

ما را در سایت گرگ و میش دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 78 تاريخ: جمعه 3 اسفند 1397 ساعت: 1:59

صفحه بندی